ای کاش به زمانی برگردم،
که تنها غم زندگیم شکستن
نوک مدادم بود.......
ای صورت زیبا که به سیرت ملکستی بر روی زمین غیرت ماه فلکستی
یارب چه سواری تو که بر غارت دلها سرگرم ز هر گوشه پی تاز و تکستی
ای کاش ببینند جراحات درونم تا خلق بدانند که کان نمکستی
عشق آمده عقل از پی بیچارهگیش رفت وین نیست یقین تو که در عین شکستی
ای شیخ که منعم کنی از جنت کویش زین نکته توان یافت که اهل درکستی
ای عشق جهان سوز درآ از در اغیار تا یار بداند که چه مجرب محکستی
نازم سرت ای شمع فروزان فروغی زیرا که در این بزم الفوار یکستی
فروغی بسطامی
اسم ایران که میاد دلم براش میلرزه همه جاشو دوست دارم به عالمی می ارزه
وطن تویی مال منی روح منی جان منی
تو عهد و پیمان منی همیشه ایران منی
همیشه ایران منی همیشه ایران منی
وطنم تنم چه باشد که بگویمت تنی تو که تو جانی و سراپا همه جان روشنی تو
وطنم تو بوی باران به شب ستاره باران که خوشی و خوشترینی به مذاق میگساران
من اگر سروده باشم وطنم تو شعر نابی من اگر ستاره باشم وطنم تو آفتابی
وطنم ، وطنم، وطنم ایران همه جانی به تنم وطنم ایران
وطنم خوشا نسیمت که وزدنش گل از گل وطنم خوشا شمیمت که دمیدنش تغزل
وطنم که شعر حافظ شده وصله تن تو که شکفته شعر سعدی به بهار دامن تو
وطنم درودی از من به تو به عاشقانت که سپرده ام به پیکت به نسیم مهربانت
ایران من ،ایران من ای مهر تو برجان من
نام جاوید وطن صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم که هم آواز تو منم همه جان و تنم
وطنم وطنم وطنم بشنو سوز سخنم
که نواگر این چمنم همه جان و تنم
وطنم وطنم وطنم
همه با یک نام و نشان به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان ز صلابت ایران جوان
بی قلب تو خلیج فارس و هرمز سینه به سینت سلسله کوه البرز
وسعت نام تو ، وسعت نام خورشید جلوه خاکت قرمز و سبز و سفید
این نه منم من ، نه من منم من
ذره خاک وطتم من ذره خاک وطنم من هـــی ایران خاک دلیران ایران غرش شیران
* ایران همیشه جاویدان*
شبنمی از جنگل شمال ایرانی دیده به دریایی از جهان ایرانی
محو دلیری از آن جمال ایرانی ایرانی پهلوان ، ایرانی مهربان ، ایران وطن من
ایرانی قهرمان ایرانی پهلوان از ارس تا خلیج وطن من
خون سیاووش کمان آرش مهد شعیران غرور آتش خانه ایمان به لطف یزدان هــی
ایران خاک دلیران ایران غرش شیران ایران همیشه جاویدان
پاک و نجیب و بی ریا ، ای سرزمین آریا خونهء اجدادی ما ، خاک اهورایی ما
در امتحان عاشقی ، تو سرفراز و روشنی عزیز هم خونهء من تو افتخار میهنی
ای وطنم ، جون و تنم
چطور ازت دل بکنم چطور ازت دل بکنم
ای وطنم ، خون و تنم
در امتحان عاشقی ، تو سرفراز و روشنی
عزیز هم خونه ی من تو افتخار میهنی
نام آوران مرز و بوم ، عشق آفرینان وطن
پاینده باد نام شما ، پاینده باد ایران من
پاینده باد نام شما ، پاینده باد ایران من
جاويد ايران و ايراني...
پس من هم می نویسم ایران می خوانم مهر
می نویسم وطن می خوانم ایران
سایه ی لطف خدا بود پدرم مظهر عشق و صفا بود پدرم
بر وجود تشنه ی بیتاب من چشمه ساری از وفا بود پدرم
خون او جاریست در رگهای من اسوه ی جود و سخا بود پدرم
از وجودش مینمود ایثارها چون سپر بر هر بلائی بود پدرم
بیم درد و رنج بر جانم نبود چون بهر دردم دوا بود پدرم
کشتی توفانیه عمر مرا ناخدائی با خدا بود پدرم
در فراز و در نشیب زندگی جمع مارا رهنما بود پدرم
کلبه ی تنگ دلم ماوای او بود از انکه بیریا بود پدرم
لغزشی گاهی زمن گردیده بود غمض عینش پا بجا بود پدرم
همچو گل خندان لب و شیرین سخن با غریب و اشنا بود پدرم
تلخ و شیرین را بجانش میخرید زانکه تسلیم خدا بود پدرم
در مسیر عمر کوتاهش مدام بنده ی بی ادعا بود پدرم
جز محبت در دلش چیزی نداشت چون مرید اولیا بود پدرم
حب دنیا در دلش جائی نداشت بسکه محو کبریا بود پدرم
در محرم او به اعمالش رسید زانکه محو کربلا بود پدرم
دیدگانم تیره و تار شد از رفتنش بر دو چشمم توتیا بود پدرم
او برفت اما زدلهای حزین بدرقه ی راهش دعا بود پدرم
بیفروغش خانه جای غم بود خانه ی مارا ضیا بود پدرم
تا ابد مهرش بجان باید خرید زانکه دری پر بها بود پدرم
شاکرم بر حق که بی چون و چرا پیرو ال عبا بود پدرم
ای پدر رسم ِ صداقت از تو، من آموختم
از فضیلت، از نجابت، نکته ها آموختم
ای همیشه در دل ما یاد، طاقت سوز، تو
همجو شمع نیمه شب با چشم گریان سوختم
چله نشینت شدیم و چه زود گذشت ... پدر نبودنت را باور ندارم چه برسد به
اینکه باور کنم چهل روز هم گذشته ... هنوز هر گاه که به مادر تلفن می زنم
اولین جمله ای که به ذهنم خطور می کند احوالپرسیت از مادر است که با
بغض فرو می دهمش و چند ثانیه ای سکوت می کنم ... هنوز منتظرم که
گوشی را از مادر بگیری و احوالم را بپرسی ... ولی ... پدر باور ندارم
که یتیم شده ام ...
سایه ای بود و پناهی بود و نیست
شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست
سخت دلتنگم ، کسی چون من مباد
سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد
گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر
" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر
باورم شد ، این من ناباورم
روی دوش خویش او را می برم!
می برم او را که آورده مرا
پاس ایامی که پرورده مرا
می برم در خاک مدفونش کنم
از حساب خویش بیرونش کنم
راست میگویم جز این منظور نیست
چشم شاعر از حواشی دور نیست
مثل من ده ها تن دیگر به راه
جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه
منتظر تا بارشان خالی شود
نوبت نشخوار و نقالی شود
هر یکی همصحبتی پیدا کند
صحبت از هر جا به جز اینجا کند
گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر
خوش به حالت ، خوش به حالت ای پدر
میبینی پدر، میبینی كه ماندهام. توان رفتنم نیست.
هنوز هم التهاب آنروزها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر میكند. كجاست عادت خاك؟ كجاست سردیاش كه مرا نمیگیرد. باور دارم كه هستی. هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را ببینم، سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی میكند. هنوز بغضم میشكند وقتی عقربهها میرسند به ۵ عصر وقتی قلبت ایستاد و قامت بلندت ترك خورد...
تو سفر نکرده ای که در انتظار بازگشتت باشم؛
در آن دور دست ها نمانده ای که چشم به افق ناپیدا بدوزم؛
تو به افسانه ها تعلق نداری که در خیال و رؤیا تصورت کنم؛
گم نگشته ای که جستجویت کنم؛
تو سفر نکرده ای که چشم انتظار بازگشتت باشم؛
تو روی برنگردانده ای که شکوه از بی اعتنایی ات داشته باشم؛
تو در کنار منی و من سرمست از عطر حضور تو؛
تو حاضری و من سرخوش از گرمای دستان پدرانه ات؛
چه سخت است مرگ پدر![]()
پروردگارا
به من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند .
عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند .
بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند .
به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند .
محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند ...
آدمي نيست که عاشق نشود فصل بهار
هر گياهي که به نوروز نجنبد حطب است
همه غمای عالم هدیه شده به قلبم
گرفته رنگ ماتم تمام روزگارم
شادی نمونده انگارغم شده باز موندگار
دلم گرفته بسیار از دست این روزگار
من که تواین همه جا جایی ندارم چرا
زنده بودم تا حالا بگو بگو خدا
زندگی من تمام بیهوده بود وسلام
به انتها رسیدم نداره باور دلم
تمام روزگارم گرفته رنگ ماتم
رنگ سیاهی داره از همه جا می باره
شاید که شب تو راه یا دل سر داده ناله
ناله از این زمونه بس که نامهربونه
قسمت من تباهی عمری بوده جدایی
تمام روزای من پر شده از تنهایی
حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي !
***
چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي ؟
در كجا هستي نهان اي مرغ !
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادراك بال و پر؟
هر كجا هستي، بگو با من .
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن .
آفتابي شو !
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد . سپهری
