زندگی را دوست دارم به شرطی که :
ز =آن زندان نباشد
ن = ندامت نباشد
د = درد نباشد
گ = گریه نباشد
و ی = آن یاْس نباشد
اگر می خوانم،می جویم،می یابم و می گویم،انگیزه ام دردی است که ریشه در جانم دارد و اگر از اینهمه سر بتابم درد با جان یکی شده ،خواهدم کشت. بیماری مرگ آوری هست که به تاریخ ، فرهنگ ، مذهب و مردممان هجوم آورده است و یک لحظه غفلت همه چیز را نابود خواهد کرد . این است که آرام نمی یابم ، چرا که درد شدیدتر از آن است که فرصت آرامشی دهد و بیماران ، به مرگ نزدیک تر از آن که بتوان به خوشایند و بدآینددیگران اندیشید...
{دکتر علی شریعتی}
نوشته شده توسط سجاد در شنبه 1387/05/26 ساعت 12:32 موضوع | لینک ثابت
- دنیا را بد ساخته اند
کسی را که دوست داری ٬ دوستت ندارد
کسی که تو را دوست دارد٬تو دوستش نداري
اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد ٬
به رسم و آیین زندگانی به هم نمی رسند .
و این رنج است
زندگی یعنی این دکتر شریعتی
نوشته شده توسط سجاد در شنبه 1387/05/19 ساعت 12:33 موضوع | لینک ثابت
خدایا !
خاک من را خشت مکن باردگر
که مصیبت زده ای باز به دنیا آید

نوشته شده توسط سجاد در دوشنبه 1387/05/14 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت
رفتى
بدون ِ خداحافظى
اما دلم نشكست!
چون میدانستم
«دلى از سنگ ببايد به سر ِ راه ِ فراق»
رفتى
و حسرت ِ آن نيم نگاه ِ آخر بر دلم ماند
اما دلم نشكست!
چون میدانستم
«روى ار به روى ما نكنى حكم از آن تُست»
رفتى
و سراغم را هم نگرفتى!
اما دلم نشكست!
چون میدانستم
«نه عجب كه خوبرویان بكنند بىوفایی»
میدانی از چه دلم شكست؟
از اينكه وقتى ميرفتى باران میبارید!
با خودم گفته بودم كه بعد از رفتنت
بدون آنكه ببينى
بدون ِ آنكه كسى ببيند
خاك ِ راهت را سرمهی چشمانم كنم
اما اشك ِ آسمان رد ِ پایت را شست و رفت!
با خودم گفته بودم كه بعد از رفتنت
بوی بودنت را در آغوش ميگيرم
باران آن را هم شست و رفت
حالا من ماندهام و
کاسهی آبى كه آورده بودم پشت ِ پایت بريزم!
نوشته شده توسط سجاد در یکشنبه 1387/05/06 ساعت 13:0 موضوع | لینک ثابت
بودیم و کس پاس نمی داشت که بودیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
نوشته شده توسط سجاد در دوشنبه 1387/04/03 ساعت 11:1 موضوع | لینک ثابت
خدایا !!! مگذار دعا کنم که که مرا از دشواریها وخطرهای زندگی مصون داری بلکه دعا می کنم تا دررویارویی با آنها بی باک وشجاع باشم مگذار از تو بخواهم که درد مرا تسکین دهی بلکه توان چیرگی بر آن را به من بخش
نوشته شده توسط سجاد در پنجشنبه 1387/03/23 ساعت 10:52 موضوع | لینک ثابت
ميگريم و مي خندم ، ديوانه چنين بايد
ميسوزم وميسازم ، پروانه چنين بايد
مي كوبم ومي رقصم ، مي نالم وميخوانم
در بزم جهان شور، مستانه چنين بايد
من اين همه شيدايي ، دارم ز لب جامي
در دست تو اي ساقي ، پيمانه چنين بايد
خلقم زپي افتادند ، تا مست بگيرندم
در صحبت بي عقلان ، فرزانه چنين بايد
يكسو بردم عارف ، يكسو كشدم عامي
بازيچه ي هر دستي ، طفلانه چنين بايد
موي تو و تسبيح شيخم ، بدر از ره برد
يا دام چنان بايد ، يا دانه چنين بايد
بر تربت من جانا ، مستي كن ودست افشان
خنديدن بر دنيا ، رندانه چنين بايد
معينی کرمانشاهی
نوشته شده توسط سجاد در جمعه 1387/03/17 ساعت 20:40 موضوع | لینک ثابت
ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا ای موسی عمران که در سینه چه سیناهاستت گاوی خدایی میکند از سینه سینا بیا رخ زعفران رنگ آمدم خم داده چون چنگ آمدم در گور تن تنگ آمدم ای جان باپهنا بیا چشم محمد با نمت واشوق گفته در غمت زان طرهای اندرهمت ای سر ارسلنا بیا خورشید پیشت چون شفق ای برده از شاهان سبق ای دیده بینا به حق وی سینه دانا بیا ای جان تو و جانها چو تن بیجان چه ارزد خود بدن دل دادهام دیر است من تا جان دهم جانا بیا تا بردهای دل را گرو شد کشت جانم در درو اول تو ای دردا برو و آخر تو درمانا بیا ای تو دوا و چارهام نور دل صدپارهام اندر دل بیچارهام چون غیر تو شد لا بیا نشناختم قدر تو من تا چرخ میگوید ز فن دی بر دلش تیری بزن دی بر سرش خارا بیا ای قاب قوس مرتبت وان دولت بامکرمت کس نیست شاها محرمت در قرب او ادنی بیا ای خسرو مه وش بیا ای خوشتر از صد خوش بیا ای آب و ای آتش بیا ای در و ای دریا بیا مخدوم جانم شمس دین از جاهت ای روح الامین تبریز چون عرش مکین از مسجد اقصی بیا
نوشته شده توسط سجاد در پنجشنبه 1387/03/16 ساعت 11:33 موضوع | لینک ثابت
|
چقدر دردناک است که مادرت را گوشه خانه سالمندان زندانی کنی .واز آن درناکتر فراموشش کنی یک حال خشک خالی ازش نپرسی.عجب زمونه ای شده . امروز رفته بودیم برای یک تحقیق ساده پیرامون مشکلات اجتماعی .کاش نرفته بودم...آخ مادر.....
| |
|
مرگ از پنجره بسته به من می نگرد زندگی از دم در قصد رفتن دارد روحم از سقف گذر خواهد کرد در شبی تیره و سرد تخت، حس خواهد کرد که سبک تر شده است در تنم خرچنگی است که مرا می کاود خوب می دانم من که تهی خواهم شد و فرو خواهم ریخت توده زشت و کریهی شده ام بچه هایم از من می ترسند آشنایانم نیز به ملاقات پرستار جوان آمده اند شعر از:عمرن صلاحی | |
نوشته شده توسط سجاد در چهارشنبه 1387/03/01 ساعت 12:35 موضوع | لینک ثابت
این روزها آنقدراحساس تنهایی میکنم که انگار درتمام مسیر زندگی ام همراهی جزخودم با یک کوله پشتی سنگین ازتنهایی نداشتم.نه
آغوش گرم مادر- ونه نگاه پرمهرپدر. حتی گاه خودم نمی خواستم این نزدیکترین کسان دیوارتنهاییم را خراب کنند . زمانی که
دوست داشتم درکنارم باشند تنهایم گذاشتند.آنها مرا درمیان تمام روزمرگیها ی زندگی خود جا گذاشتن.نگرانی دل شوره و چشم به راه
بودن ودیگر حسهای پرمحبتشان مدتهاست برایم اهمیت ندارن آن موقع که دلم می خواست حالی ازحالم بپرسند ......
به دنبال سنگ صبور یا داروی آرام بخش.
می خواهم به نقطه دوردستی بروم به جایی بروم که کسی رانبینم. به جایی بروم که جزسکوت وآرامش چیزی رانشنوم......
«من اینجا بس دلم تنگ است...
وهرسازی که می بینم بد آهنگ است...
بیا ره توشه برداریم وقدم درراه بی
برگشت بگذاریم...
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است»
م.امید
نوشته شده توسط سجاد در یکشنبه 1387/02/22 ساعت 12:27 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY